تبليغاتX
گلهای بابا
گلهای بابا
سلام به همه شما خوبان از اینکه ما را شرمنده خود کردین ممنونیم
|+| نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 20:29 |

|+| نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 3:14 |

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 23:35 |

|+| نوشته شده توسط مجید در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 20:34 |

چندتا عکس از بچه ها

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 18:49 |

چندتا عکس از کوچولوها

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 0:50 |

زندگی
|+| نوشته شده توسط مجید در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 0:8 |

وضعیت قرمز...

روی میزم، تقویم کوچکی دارم که از وقت دکتر تا تولد دوستام و روز آشنایی و یا خداحافظی با عزیزی ر ا در آن ثبت کردم تا فراموش نکنم. تا همیشه به خاطر داشته باشم که چه می کردم و یا قرار بر این بود که چه کنم، اما نشد....
حالا اون تقویم چند وقتی است که یادداشت های دیگری را هم در خود جای می ده، یادداشت هایی که حکایت از آینده ای قرمز همچون برگ های تعطیلی تقویم داره.

|+| نوشته شده توسط مجید در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 0:4 |

التماس دعا
شهادت حضرت علی (ع)تسلیت باد ....
                         بسم الله القاصم الجبارین

 

گویند علی (ع) را که خدا بود ، نبود

گویند که از خدا جدا بود ، نبود

من در عجبم میان این بود و نبود

این بود چه بودی است که هم بود و نبود !!!!!

سالروز شهادت یگانه حامی یتیمان بر همه دوستدارانش تسلیت باد .

توی این شبای عزیز من رو هم از یاد نبرید .منم به یاد تک تک دوستان خوبم هستم .

التماس دعا .....

در پناه حق .....

|+| نوشته شده توسط مجید در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 22:34 |

رمضان: بخدای کعبه کامیاب شدم!

بخدای کعبه کامیاب شدم!

بر بال فرشتگان در شب هاي آفتابيمحراب کوفه بخود می لرزید و علی (ع) در خون خود می غلطید خونی پر جوش و خروش چهره او را شکوه خاصی بخشیده بود، فرشتگان در اضطراب که استوانه های هدایت فرو ریخت، و مردم گریان که عدالت به «شهادت» رسید، و یگانه سنگر مظلومان و محرومان و ستمدیدگان منهدم شد. تاریخ در انتظار بازتاب ضربت پسر ملجم، در روح ابرمرد خویش است، که در این فراز حساس از زندگی، چه می کند؟ و چه می گوید؟ و آنکه تا کنون در انتظار چنین سرنوشتی بود اکنون که شاهد مقصود را در آغوش کشیده ، چگونه است؟

که ناگاه لب های علی حرکت کرد:

چه گفت؟

لابد از درد نالید؟

ـ نه!

لابد از دشمن گله کرد؟

ـ نه!

لابد، طبیب و دارو طلب نمود؟

ـ نه!

پس چه گفت؟

کلمه ای گفت که تاریخ کهن در قاموس زندگی هیچ بشری سراغ ندارد.

گفت: «فزت و رب الکعبه»

بخدای کعبه که رستگار و کامیاب شدم!

|+| نوشته شده توسط مجید در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 22:25 |